
اولین نماینگی بیمه معلم در شهرستان رستم با کد 2074 با مدیریت تاج بخش
افتخار دارد با ارائه خدمات ویژه از قبیل مشاوره و صدور انواع بیمه نامه
ها با تخفیف ویژه، کارشناسی و تحویل رایگان بیمه نامه در محل و حمایت بیمه
گذاران در صورت بروز هر گونه حادثه احتمالی در خدمت شما باشد.
شایان ذکر است انواع بیمه نامه های این نمایندگی به شرح ذیل می باشد:
- بیمه اتومبیل: شخص ثالث، سرنشین، بدنه، حادثه، سرقت و ...
- بیمه آتش سوزی: مسکونی، صنعتی و غیر صنعتی و ...
- بیمه باربری: وارداتی، صادراتی، داخلی و ...
- بیمه مسیولیت: کارفرما در قبال کارکنان، پزشکان، پیراپزشکان، متصدیان شرکت های حمل و نقل، کارگران ساختمانی، بیمه مهندسی و ...
- بیمه عمر و سرمایه گذاری، بازنشستگی، حوادث، درمان گروهی و ...- بیمه اعتباری: سرمایه گذاریهای خارجی ، ضمانتهای بانکی و ...
جهت کسب اطلاعات بیشتر و مشاوره با شماره تلفنهای اعلام شده تماس حاصل فرمایید.تلفکس: 07224364824 - همراه: 09173412937نشانی: مصیری، بلوار جمهوری


نوشته شده توسط دولت آبادی در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389
|
علی دولت آبادی
در زمانی که کم کم از فصل خزان لاله ها فاصله می انداختیم و غم فراق یاران و دوستان را در ضمیر احساس بیگانگی خویش پنهان می ساختیم تا آسوده خاطر از طرح مسیر دروازه آرمانی، بهار را با گل، غنچه و شکوفه هایش در سفره خیال هفت سین نوروز تدارک ببینیم. چه دردناک خبری سلسله ی روح، روان و وجودمان را به لرزه درآورد!
«عبدالرسول قربانی فرمانده پلیس جنایی فارس در عملیات گروگانگیری در یکی از محلات شیراز به شهادت رسید».
اگر نبود غروب ناگهانی و کوچ های زودهنگام مردان بزرگ و ماندگار قبیله مان در این ماهها و سال های نه چندان دور، هرگز و هرگز! پرواز غافلگیرانه قربانی را نه باور و نه تحمل می نمودیم. اما انگار بر اهالی «فراسو» عهد کرده اند تا در آستانه ی هر فصلی از مجلدش، دفتری از وصف وداع یاران عاشق را رونمایی و قاب عکسی به یادگار هدیه نماید. ولی افسوس و حیف بر این عهد نامیمون!
مع الاسف وقتی دل دادم تا بر تارک جریده فراسو مطلبی به فراخور جایگاه و منزلت آن سردار رشید خطه ی پهلوانِ بنام رستم جاری سازم، جملات و واژه های متعدد و متنوعی را واکاوی و وارسی نمودم آنچه بر دلم نشست که در وصف آن مرد رشید بنویسم این بود که: «به فتادگی پهلوان باید گریست» واقعا نمی دانم زایش این جمله حاصل ذهن ناخودآگاهم بوده یا حافظه ام به تجارب، از فردی به ارث گرفته است. ولی چه فرقی می کند به درستی که او یک پهلوان واقعی بود. مصداق پهلوانی، از بارزترین و روشنترین خصوصیات اخلاقی و ویژگی های شخصی و شخصیتی او بود.
وقتی درونمایه و ذات پاک و خالص او را بررسی می کنی، وقتی صداقت، صمیمیت، رفاقت و خویشتن داری را به عینه دراو حس می کنی، وقتی که منش و سلوک او را در جمال و کمالش می یابی، وقتی می بینی... وقتی آنچه را در تعریف و تمجید یک مرد باید جست همه در رفتار و کردارش موج می اندازد، چه ترجمانی بهتر از پهلوان بودن!
شاید وصف دیرهنگام این انشاء برای آن دسته از دوستان و خوانندگانی که با وی آشنایی نداشته اند کمی نامانوس باشد اما یقین دارم آنهایی که با عزیز از دست رفته روزگار را با تلخی و شیرینی گذرانده اند خوب می دانند و می دانند که مردم استان فارس بویژه شهر شیراز و شهرستانهای ممسنی و رستم چه گوهر گرانبهایی را با دستان خود دفن کرده اند.
وداع بی نظیر مردم شریف استان فارس و استان های همجوار ، حضور کم سابقه اقشار مختلف مردم، با خصوصیات و ویژگی های متفاوت، دیدگاههای مختلف و... در مراسمات ترحیم و تدفین شاهدی محکم بر بزرگ مردی و مردانگی عبدالرسول بود که شاید به خدمت گرفتن آیه ها و نشانه ها و بهره گیری از واژه ها تنها مرحمی باشد بر جسم خسته و ملول بازماندگان.
از طرفی احساس شخصی ام این است همه دوستان، آشنایان، وابستگان و حضراتی که در مراسمات مختلف مرحوم قربانی شرکت نموده اند هر کدام به نحوی از انحاء و یا به شکلی نسبت به آن عزیز بزرگوار احساس دین و دیانت می کردند. بدیهی است نه از آن منظر که بخشی از زندگی خود را مرهون آن بدانند بلکه به لحاظ همان رفتار، شخصیت و سلوک انسانی بود که در جسم و جان آقارسول جمع شده بود و به همین واسطه و پیوند، هرکس به طریقی علاقه مندی خویش را نشان می داد.
البته باید اذعان نمود که وی در انجام وظایف اداری و ماموریت های تکلیفی، همواره مجاهدی منضبط و کوشا و در برابر جامعه و اطرافیان خود، یار و یاوری مددکار و فداکار بود. و در قبال فامیل و بستگان برادری شفیق و مهربان و بویژه در خدمت و نسبت به خانواده، پدری پراحساس، متخلق، متعهد و... بود.
اما چه باید کرد: از کدام کوچه ودیوار، در و دروازه گذشت! به کدام خانه و ماوا سروسامان داد! به کدام قافله باید هشدار داد یا با کدام فاصله منتظر دیو باشی!
چه رهی هست تو آسوده شوی از دام، چه رهی هست که آزادت کند از قفس اهریمن!
چه رهی هست مانده بر ما!
باید رفت! باید پذیرفت! باید که در این راه قربان شوی نه بله قربان شوی. تا که روزی «قربانی شوی» و شهید قربانی پذیرفت که باید قربانی شود.
آنچه تاکنون ما از تاریخ درس گرفته ایم این بوده است که بدست آوردن آزادی و رهایی از بندوقید شیطان و اهریمن جز با فداکاری و قربانی دادن جان گرانقیمت ترین انسان ها میسر نبوده است. هر چند که شاید به تفسیر و تحلیل ظاهر طور دیگری هم نگریست. اما ماندگارترین و شیرین ترین آزادی ها آنهایی بوده اند که برای رسیدن آن قربانی داده اند و بی شک همین راهی که آقا رسول برای نجات کودک معصوم انتخاب کرد ارزشمدارتر و تاثیرگذارتر از هر راه دیگری بوده و هست.
چه خوب سردار مویدی فرماندهی محترم نیروی انتظامی استان فارس در مراسم خاکسپاری سردار قربانی بیان نمودند(نقل به مضمون): «قبل از عملیات با آقای قربانی تماس گرفتم و به او تاکید کردم جناب قربانی قرارمان این نبود که شما خودتان را در عملیات ها درگیرکنید (بعد از شهادت سردار بیات فرمانده پلیس وقت جنایی فارس این تصمیم گرفته شده بود) ایشان در جواب گفتند تمرد مرا بپذیرید و ببخشید اما برای نیروی انتظامی ننگ است عده ای از خدا بی خبر آسایش و آرامش مردم را به هم زنند و ما هم هیچ کاری نکنیم. و الان هم جان این کودک برای من از هر چیزی ارزشمندتر است».
مکالمه بین سردار مویدی و شهید قربانی عصاره شخصیت وجودی این مرد بزرگ بوده است و اگر تاملی کوتاه به این مکالمه داشته باشیم؛ می پذیریم افقی که شهید قربانی برای خود ترسیم کرده بود قربانی شدن در راه آزادی و آزادگی بوده و او شرف و مردانگی را در خدمت صادقانه و شجاعانه به مردم و آرمان های ارزشمند انسانی و معنوی خود دیده است.
وچه زیبا و با مسمی این اسم و شهرت برای او برگزیده شده بود: «عبدالرسول قربانی». به راستی که او بنده ی فرستاده قربانی شدن بود و چه ارزشمند از این امتحان بیرون آمد.
در پایان از طرف خود و دبیران مجله فراسو شهادت عاشقانه آن دوست عزیز و گرامی را به خانواده های ارجمند قربانی، باقری و نیکنام و همکارانش در نیروی انتظامی به خاطر افتخاراتش در صحنه های زندگی و بالندگی تبریک و بواسطه محرومیت مردم از خدمات ارزنده اش تسلیت و تعزیت عرض می نمایم و از خداوند سبحان مسالت می خواهیم به بازماندگان خصوصا فرزندان دلبندش عمر باعزت و برکت عطا نماید

نوشته شده توسط دولت آبادی در پنجشنبه هفتم مرداد 1389
|
یادی از سید اکبر
علی دولت آبادی*
باز یک خبر تلخ و اندوهبار دیگر و... دریغ و حسرتی دیرهنگام بر مرگ عزیزی باوقار و بامنش که روح لطیفش نتوانست این دنیا و زمانه ی قدرناشناس را تحمل کند.
شاید ایست قلبی برای آن معلم دل آزرده همچون نفسی عمیق بود ولی برای دوستدارانش که با خدمات ماندگارش زندگی می کنند، کنار آمدن با این واقعیت بسیار تلخ و جانگداز است.
با شنیدن این خبر (20 شهریور88) ناخودآگاه با آن مسافر عاشق به دیار گم گشته ای سفر کردم. همان سرای بی بدیل، دل نشین، دلنواز و لذت بخشی که ماوای کودکی و نوجوانی او بود. همان روستای بی آرایه ای که کودکانش قبل از تیغ آفتاب با اذان قوقولی قوقوی خروسکان می خروشیدند و با چهچه ی گنجشکان و بلبلان و صدای جوی آب و قورقور قورباغه و... نغمه ی جریان رود آرام می گرفتند. راستش تا دم دمای سحر فصل خزان زمستان در کوچه های شلی، پشت بام های گلی، اوقات فراغت تابستانی بچه ها را که دوشادوش پدران و مادران در رنج و مرارت می کوشیدند و جوش و خروش آنها در مجالس جشن و سرور در کرانه ی حرار بیادماندنی، ایام نوروز و دید و بازدیدهای خانه به خانه، شب نشینی های خاطره انگیز، فوتبال بازی در زمین های چم آبادی، گشت و گذار در گندم زار و روشن نمودن آتشی برای بلال، خود و گله ی گاو و گوسفندان انداختن به رود و اندکی در بَرم(استخر ) آب بازی کردن و... شاید بهتر بگوییم زندگی چند ساله مردم آنجا که سید اکبر هم در آن نقش داشت با همه تلخی و شیرینی اش بسیار مرور کردم.
آری! گفتن از دولت آباد گفتن از سید اکبر است. همان دیار متروکه ای که سید اکبر در آن جان یافت و خانه ای که سنگ بنای شخصیت او شکل گرفت.
زندگی در بین کسانی که با کینه و عداوت بیگانه بودند آنهایی که رزق حلالشان را با ریزش عرق جبین در زمین درو می کردند و هزینه تحصیل فرزندان خویش را از طریق پرورش دام و طیور کسب می نمودند. جایی که صفا و صمیمیت ، وحدت و همدلی، تفاهم و همزبانی مردمش زبانزد همه بوده و هست. روستایی که بچه هایش اهل یک ده نبودند بلکه اعضا یک خانواده بودند، خانواده ای که به باور این قلم هرگز گذشته و اصالت خویش را فراموش نکردند. ساکنان این قبیله استقلال، عزت نفس، سعی و تلاش و استقامت و گذشت را از پدرانشان به ارث برده اند. مهر، محبت، شرم، حیا و وفا را از مادرانشان آموخته اند.
در طول دوران گذرعمر در آن دیار که کم هم نیست به یاد نمی آورم که قهرو غیض کوچکتر ها و بزرگترها تا پایان روز کشیده باشد. در هیچ اختلاف و نزاعی شاهد جبهه گیری نبودم، البته که زندگی آرمانی نداشتند اما یک زندگی شیرین و رویایی داشتند. و سید اکبر شیرینی زندگی رویایی این قوم و عضوی از این خانواده بزرگ و اصیل بود (یقینا رشد و نمو در فضا و محیط طبیعی که همه عناصر و عوامل صحیح تربیتی وجود دارد ساختن افراد بزرگ دور از ذهن نخواهد بود). اما وقتی او به تقدیر یا به تدبیر فصل نوینی از زندگیش را آغاز کرد به ناگاه نوجوانیش را پنهان و با بزرگترها معاشرت نمود. و افق نگاهش را وسیعتر از محیط شخصی دید. و به قول برادرش: دانش آموز دبیرستان بود ولی رفیق دبیران، دانشجوی دانشگاه بود ولی با اساتید حشرو نشر داشت. اوقات فراغت خود را در تقسیم حدود و ثغور با کشاورزان بود و... به واسطه ی همین بلوغ زودرس در اولین و دومین نمایش مردم داری (شوراهای اسلامی شهر و روستا) منتخب مردم مصیری شد.
حاصل کار برجسته زحمات دوران چهارساله او و همکارانش تبدیل مصیری به شهر بود و دوره ی چهارساله ی دوم که با کسب اکثریت منتخبین شوراهای اسلامی استان فارس، ریاست شورای اسلامی استان فارس شد و برجسته ترین نوع فعالیت ایشان در اولین بار پیشنهاد ارتقاء بخش رستم به شهرستان بود که این مهم به بار نشست. به اذعان همه آنانی که در روند اجرایی تبدیل بخش رستم به شهرستان بوده اند ارتقاء این بخش به شهرستان با اهتمام ایشان و صدالبته همکاری دیگران بوده است و خدمات ارزنده ی دیگری که در این مجال نمی اید.
مهم تر از همه او معلم بود، معلم شورا. سید بود، سیدِ.. اکبَر. ادبیات خواند. برای همین بود که با بلاغت و فصاحت سخن می راند. ادبیات را با لسان عرب خوانده بود که در بیاناتش با سلامت و ذکاوت از آیات قرآنی و احادیث سبحانی بهره جوید. از پایان نامه حقوقش دفاع کرده بود تا همواره دفاع از حقوق حقه ی مردم را تکلیف خود بداند و دانست تا حدی که جان و مال و آبرویش را به اعتبار گذاشته بود.
آنچه او را با این همه خدمت از دیگران متمایزتر می کند و جایگاه و منزلتش را باارزش تر، نداشتن منصب دولتی در طول دوران عمرش بوده است و به آنهایی که صندلی ها را اشغال کرده اند نشان داد با خرقه و سلک معلمی هم می توان به مردم خدمت کرد.
و بالاخره قصه به آنجا رسید که قلب سید اکبر در ایستگاه حقوق متوقف شد.
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غمم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
یادش گرامی باد که غم پنهان در نگاهش، نشان از دل نگرانی های اجتماعی داشت.
*کارشناس ارشد مدیریت

نوشته شده توسط دولت آبادی در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388
|
علی دولت آبادی
بي گمان انتخابات در نظام جمهوري اسلامي ايران مظهر اراده ي ملي، مردم سالاري، رعايت حقوق اجتماعي و فردي همه ي ايرانيان بدون توجه به رنگ پوست ، نژاد،قوم، مذهب و...شمرده مي شود. معمولا قبل و بعد از هر انتخاباتي در كشور به فراخور نوع انتخاب چه ریاست جمهوري، مجلس شوراي اسلامي، شوراهاي محلي و خبرگان رهبري در زمينه ها و ابعاد مختلف سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي و فرهنگي ، مطالب و مباحثي مطرح مي گردد وهمچنين بر لزوم توجه و اثرگذاري راي مردم و التزام حاكميت بخصوص دولت در حفظ و صيانت از آراء مردم به ويژه با تاكيد بر انديشه ي ناب حضرت امام "ميزان راي ملت است" سعي مي شود اطلاعات جامعي را از طريق رسانه هاي ارتباط جمعي به سمع و نظر مردم رسانده شود. با توجه به پايان يافتن انتخابات در كشور و فضاي نسبتا آرامي كه در شهرستانها بوجود آمده است فعلا با گذر از مسائل فكري و مباني سياسي ،اقتصادي و فرهنگي انتخابات كشور، مطالبي با ديدگاه جامعه شناختي از رفتار تبليغاتي انتخابات مجلس شوراي اسلامي در شهرستان ممسني پرداخته مي شود:
رخدادهاي تبليغات كانديداهاي مجالس از گذشته تا كنون بخصوص در اسفند 86 (كه بحمدالله به خير هم گذشت!!) از چالش هاي خطر سازي بوده است كه با ابراز تاسف فراوان بعضا كانديداهاي مجالس بويژه اين دوره، با بهره برداري غير اخلاقي و غير اجتماعي از احساسات پاك و نجيب اقوام و طوايف شريف شهرستان ممسني صرفا براي بدست آوردن راي مردم به آن دامن مي زنند تا حدي كه باعث درگيري هاي شديد قومي ، قبيله اي و حتي درون خانواده اي گرديده است. براي باور كردن اين موضوع لازم نيست به آمار و ارقام خاصي رجوع كرد، كافيست گفتگوهاي هواداران ، سخنراني هاي تبليغاتي ، پيام ها و خط و نشان كشيدنهاي عناصر و عوامل وابسته را مورد مداقه قرار داد. يكي ساده لوحانه از عدم همراهي رقيب حذف گرديده طايفه ، گلايه و از ديگري تشكر و تمجيد دارد. يكي رندانه برادر با برادر را رو در رو و راه را بر ديگري مي بندد، يكي هم با ظاهري آرام و دلي بي قرار دل دوست رنجديده خاطري را بدست مي آورد.اين يكي رستم كند شهريار/ آن يكي بكش كند سر ديار. آنطرف تر هم دو نفر بر بالش ايل خوابيده اند تا كه شايد وقتي ديگر!
چه حس غريب و لذيذي است اين انتخابات ممسني! در بعضي از جلسات و نشست هاي تبليغاتي كه مي نشينند بطوري كه جاده و اتوبان و دانشگاه و بيمارستان و... مي سازند و وزير و مديركل و رئيس عوض مي كنند كه گاها" آدم باورش مي شود با راه يافتن نامزد مورد نظرش به مجلس كليد طلايي توسعه و تمدن ممسني در دست او مي افتدوهمه وارد اين بهشت برين مي شوند!!. بگذريم از قول و وعده ها و انتظارات و توقعات وتحقق آنها. متاسفانه فضاي عارض شده بر طوايف نجيب مناطق رستم،بكش،جاويد،دشمن زياري و ماهور ميلاتي از مرحله هشدار گذشته است و بر همه آحاد مردم ممسني بخصوص روشنفكران، اقشار تحصيلكرده و همه دلسوزاني كه ممسني را در يك پيكر جاندار و پويا حس مي كنند فرض است بدون توجه به تبليغات واهي و نيرنگ هاي افراد نادان،سودجو و فرصت طلب با احترام به همه اقوام و طوايف ممسني با روشنگري درست و مناسب نگذارند روح لطيف مردم خدشه دار شود. البته مردم فرهنگ دوست ممسني به خوبي مي دانند مرزبندي هاي طايفه اي در ممسني اساسا" مرزبندي جغرافيايي است نه قومي و قبيله اي و نه حتی سياسي ، متاسفانه معدود افراد خدانشناس و جاهل بدون در نظر گرفتن اين گونه تبليغات مخرب و ويرانگر صرفا" بخاطر بدست آوردن منافع شخصي و آني خويش اقدام به چنين تحريك هاي قومي و قبيله اي مي كنند.بايد اذعان كنيم كه بعضا" كانديداهايي به تبع همين شيوه غير اخلاقي و خطرساز، آراي هرزه اي را به دست مي آورند كه حرام باد!. بدون شك پرداختن به موضوعات بي اساس و بي ريشه اي همچون طايفه سالاري، قوم گرايي، باند گرايي نشان از عقب ماندگي فرهنگي است و اين معضل اجتماعي علاوه بر ضربه اي كه به پيكره اقتصادي ، فرهنگي واجتماعي شهرستان وارد مي سازد موجب از هم گسيختگي فرهنگ و تمدن ما مي شود و در نهايت باعث افروختن آتش كينه و عداوت در دل مردم مي گردد. بنابراين دل سپردن به آراي قومي و قبيله اي و خرسندي از داشتن نماينده اي از ايل و تبار خود و حصار كشيدن طايفه اي و قومي، زنداني است براي كوته فكران و بزدلان كج انديش. ولذا شرط است براي گريز از اين هجمه قومي ميدان مردم سالاري را كه وسيعتر از ميدان طايفه سالاري است انتخاب كنيم ، ميداني كه مبتني بر ارزشهاي ديني و معنوي و براي پاسداشت از منافع و مصالح ملي همه آحاد جامعه طراحي شده است.■

نوشته شده توسط دولت آبادی در جمعه هجدهم مرداد 1387
|
َََََقله كلي يا ليدوما
كدام ماندگار خواهد شد؟
ليدوما: نام چهارمين بناي بزرگ تاريخ دوره هخامنشي است كه در اسفند 1385بوسيله گروهي از كاوشگران ايراني ودانشگاه سيدني استراليا در استان فارس شهرستان ممسني،منطقه فهليان،روستاي سروان جنجان كشف شده است .
به گفته عليرضا عسكري سرپرست هيات كاوش ممسني اين بنا بعد از شوس ،پاسارگارد وتخت جمشيد(پارسه)چهارمين بناي تاريخي دوره هخامنشي است.
اين كاخ با پايه ستونهاي كشف شده به نقش گلهاي هشت پر (لوتوس) وشيارهاي بزرگ نخلي شكل مرينند.وجود چنين بناي با شكوهي بين شوش وتخت جمشيد –
بي نظير است.
قله كلي:اصطلاحي است عاميانه بين مردم منطقه جنجان كه از سالهاي پيش بر سر زبانها جاري مانده است ومنظور قلعه اي كه ويران ومتروك است.
به دنبال اين كشف بزرگ شايد بعد از كارشناسان حوزه ميراث فرهنگي و علاقه مندان مسائل تاريخ ايران باستان بيشترين خوشحالي ،گپ هاي محفلي وs.m.sهاي رد وبدل شده بين مردم ممسني بوده است.
روشن است گفتگوها وخوشحاليهاي مردم به پايان خواهد رسيد،اماآيا قله كلي مي ماند يا ققنوس ليدوما بار ديگراز دل خاك بيرون ميآيد وشكوه و عظمت تمدن
ايراني را نشان خواهد داد،موضوع بحث است.
"پيرمرد حدود 80ساله اي گفت: 7يا8ساله بودم كه عده اي خارجي(انگليسي)به همين منطقه آمدند(ليدوما)وسنگهايي پيدا كردند و روي آن را پوشاندند.خانم حدود 47 ساله ديگري گفت: 7يا 8 ساله بودم كه تعدادي خارجي (آمريكايي) به همين محل براي كشف آثار باستاني آمدند كه با من با لباس محلي عكس گرفتند" بين اين دو نقل حدود 40 سال فاصله است.مي ترسم 40 سال آينده 7يا8 ساله ديگري بگويد خارجياني (استراليايي)آمدند و در اين منطقه كاخي را كشف كردند بنام"ليدوما" و كلي هم در روزنامه ها ، رسانه ملي و وبلاگ ها از آن با افتخار ياد كردند.
از نقل كه بگذريم بنظر ما ليدوما دوباره متولد شد و بر همه آنهايي كه برايراني بودن خود مي بالند و به تاريخ وتمدن ارج مي نهند، وظيفيه ملي و ميهني هست در پاسداشت اين گوهر گرانقدر وارزشمند دريغ نورزند.
مردم فرهنگ شناس ممسني از سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان فارس انتظار عاجل دارند كه ليدوما را در يك پروژه عظيم در اولويت برنامه هاي ملي قرار دهند.
12/12/85

نوشته شده توسط دولت آبادی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
|
حس مشترک
چند سال قبل در برگشت از سفر زیارتی مشهد مقدس به همراه خانواده ، روی پمپ بنزین یکی از شهرهای استان خراسان توقف نمودم . بطور اتفاقی یکی از افراد محل را دیدم . به محض اینکه متوجه هم شدیم ، همدیگر را در بغل گرفته کلی خوش و بش و احوالپرسی و بعد از آن خداحافظی و بر مرکب خویش نشسته و به سمت دیار حرکت نمودیم . در راه که می دویدیم در دلم خندیدم و گفتم عجب ، این آقا را بارهای بار در محل سکونت می دیدیم و در کنار هم مثل دو تا غریب رد می شدیم حتی دستی هم به هم تکان نمی دادیم . چه شده که اینجا اینقدر به هم چسپیده ایم .
چند روز پیش هم متاسفانه عزیز یکی از همسایه های قدیمی که حقیر هرگز روی ماه آنرا ندیده بودم به سوی خدا شتافت ، باور کنید با شنیدن خبر فقدان این عزیز کل وجودم به هم ریخت ، آنقدر احساس نزدیکی و تألم کردم که شاید برای فامیل اینچنین نبودم.
از این دست ارتباطات عاطفی بسیار است . شده که آدم برای از دست رفتن و وداع با یک چهره تلویزیونی ، سینمایی ، ادبی ، تاریخی ، علمی و ... روزها حیران و متاثر باشد.
بررسی ابعاد علمی این وقایع از دیدگاه روانشناختی ، جامعه شناختی و ... از توان حقیر و حوصله این گفتار خارج می باشد. آنچه که به آن اطمینان داریم آنست که در وجود همه آدم ها یه نقطه و حس مشترکی وجود دارد که با شعاع های مختلف ، متفاوت ، متنوع و متشابه با همدیگر نزدیک و یا دور می شوند. شعاع ارتباطی این حس مشترک ، خانوادگی ، دوستانه ، محیطی ، فکری. اندیشه ای ، تحصیلی و ... است که اساس ارتیاطات عاطفی را شکل می دهند.
آن چیزی که اکنون آدمها را آزار می دهد فاصله گرفتن از این احساس ارزشمند است و متاسفانه هر چه عقربه زمان به جلوتر حرکت می کند شعاع این حس مشترک کوتاهتر ، کم رنگتر ، کم سوتر و ضعیف تر و خلاصه کم اهمیت تر می شود . معادله مجهولی هم نیست که نشود آنرا حل کرد . کافیه که بدونیم کی بودیم ، کی هستیم ، کی می خواهیم باشیم.

نوشته شده توسط دولت آبادی در یکشنبه هشتم بهمن 1385
|
هوالبصیر
نامه ای به یک تنها
سلام
راستش از روزی که پای تلفن ، همراه ،نقلیه سریع ؛ زندگی صنعتی وارد عرصه گردیده . نامه نگاری از یادمان رفته است . و نمی دانیم از کجا شروع کنیم تا چند سال پیش وقتی مردم می خواستند نامه ای به دوستان یا فامیل خود بنویسند اول جویای سلامتی و دوری از ملال و خبرهای تازه محل و در پی آن خبر ارسال پول یا در خواست وجهی ( اگر فامیل بودند ) سئوال جواب و استفاده از کلمات پایانی مثل ارادتمند شما ؛ قربان شما ، کوچک شما ، دوستدار شما و ......... رسم نامه نویسی بود .
اما امروز می خواهم یک نامه متفاوت از گذشته و حال بنویسم به عزیزی تنها که پای در چرخه ای گذاشته که جدا شدن و پیوستن از آن دشوار است .
تنهای من . می خوام یه بار که شده باهات درد دل کنم ؛ نذارم بیشتر از این ناگفته ها در وجودم جاری باشند . می دونم که با من هم عقیده ای و تحمل شنیدنش را داری و اعتراف هم می کنی ؛ اما همه مون یه جوری در کنارش رد می شیم .
شنیده ام که دستت خالیه و خانم بشدت بیمار هستن و به سختی روزگار می گذرانی !
راسه که می گن بر آشیانه کبوتران بازهای سیاه مستانه هله هله می کنند و تو هم حسرت گذشته را می خوری و به یاد خاطرات قدیما نفسی در سینه می بلعی .
گفته اند که پسر بزرگت یه ماشین صفر خریده و یکی از دختر خانمها هم در دانشگاه قبول شده ؛ راسته که دو تا از پسرهات درس و مشق را ول کرده اند و شما هم اونا را به امان خدا گذاشته ای !
راستش را بگو ؟مواظبی ؛ نصیحت می کنی ؛ دعا می کنی ؛ شکایت می کنی و.... یا نه قصه می نویسی برای فردا .
تنها جان . می دانی که مرگ خاموش کبوتران ماده خبر از چه می دهند !؟ خبر از محنت و درد پنهانی که آهسته آهسته می سوزاند تار و پود دلها را
می دانی که عروج جمعی پرندگان خونین بال شکسته "چه سری" در راه دارند ؟ امان از آن همه تندیس "تقدیر" الهی
می دانی که چرا ! گلهای شقایق یک به یک پزمرده می گردند ؟ بماند
باری : غرض از ذکر این گفتارناقص تنها گوشه ای از حدیث مردم امیدواری است که به فردایشان دل بسته اند . هر چند که ندارد مرحمی اما شاید بیاراید خفته ای درویش را و شاید هم بجوید راهی برای فردا.
امید به فردایی زلال و روشن
15/10/85

نوشته شده توسط دولت آبادی در سه شنبه نوزدهم دی 1385
|
4 کیلومتر تا دولت آباد !!!
روز اولی که وبلاگم را باز کردم نوشتم " من هم آمدم " چند خواننده هم تبریک گفتند وبلاگ را با نام دولت آباد محل تولدم معرفی کردم . وبلاگ نویس ظریفی گفت آقا این دولت آباده یا دولت آباده پاسخ دادم برداشت شما هر چه باشه همونه . چرا که تفاوتی در معنا نداشت ودلیلی نداشت بگویم دولت آباد از توابع شهرستان ممسنی در استان فارس و تا بابامیدان 4 کیلومتر فاصله دارد .
در این مدت نه چندان کوتاه از جغرافیا ی بهمنیاری در قالب شعری از جنس شعر ممسنی – ترسیم زندگی دولت آباد در سالهای نه چندان دور در چند بیت . خلاصه از لیلی و مجنون – داهول – تاملی در نکته ها –ویرکن من گفتیل و.... سعی کردم که با اهالی دولت آباد به قول زنده یاد حسین پناهی :" برگردیم به کودکی" اما راستش با بینشی که نسبت به جوانان داشتم استقبال مورد رضایت نبود گرچه که می دانم شاید خودم هم نتوانسته باشم انتظارات خوانندگان را پاسخ بدهم اما با همه اوصاف می خواهم این را بگم که تا دولت آباد 4 کیلومتر فاصله هست . اما چرا این همه غریب ! نمی دانم . اگر می خواهید غربت اونوببینید یک روز به تنهایی به اونجا سفر کنید . کوچه با شل و پکه ، پشت بام خانه ها را با سگهای بی وفا ، گاراج ها را با گله و رمه ؛ باغها را با بوی بهار نارنج و ... بیاد بیاورید و بعد از برگشتن از " کودکی " زندگی کنونی خودتون را با همه ابعادش با تعمق یک ساعت مرور کنید مسلم است که با حقیر هم عقیده خواهی شد . بله عزیزان 4 کیلومتر فاصله ای نیست که ، اینقدر از همدیگر دور شده ایم ....
ادامه مطالب ..................... بعهده شماست از طریق ایمیل.

نوشته شده توسط دولت آبادی در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385
|
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ای از ابراهام لینکلن به آموزگاران پسرش
به پسرم یاد بدهید:
او باید بداند که همه ی مردم عادل و همه ی آنها صدیق نیستند اما به پسرم بیاموزید که به ازاء هر شیاد انسانهای درست و صدیق هم وجود دارند به او بگویید در ازاء هر دشمنی دوستی هست .
به او بیاموزید در ازاء هر سیاستمدار خود خواه رهبر با ایمانی هم وجود دارد .
می دانم که وقت می گیرد اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خودش یک دلار کاسبی کند بهتر از این است که جایی روی زمین پنج دلار پیدا کند.
به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد او را از غبطه خوردن بر حذر دارید .
به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید به او بگویید که تعمق کند به پرندگان در حال پرواز در آسمان به گلهای درون باغچه به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند دقیق شود.
به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما به تقلب به قبولی نرسد.
به او بگویید که : به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند .
به پسرم یاد بدهید که همه ی حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید.
اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند به او بیاموزید که در اشک ریختن حالتی وجود ندارد .
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود.

نوشته شده توسط دولت آبادی در شنبه سیزدهم خرداد 1385
|
شیخ بهایی
شیخ بهاء الدین ، محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل عامل شام بود. بهاء الدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار گردید و چون به قزوین رسیدند و آن شهر را مرکز دانشمندان شیعه یافتند، در آن سکنی گزیدند و بهاءالدین به شاگردی پدر و دیگر دانشمندان آن عصر مشغول گردید.
مرگ این عارف بزرگ و دانشمند را به سال 1030 و یا 1031 هجری در پایان هشتاد و هفتمین سال حیاتش ذکر کرده اند.وی در شهر اصفهان روی در نقاب خاک کشید و مریدان پیکر او را با شکوهی که شایسته شان او بود ، به مشهد بردند و در جوار حرم هشتمین امام شیعیان به خاک سپردند.
شیخ بهایی مردی بود که از تظاهر و فخر فروشی نفرت داشت و این خود انگیزه ای برای اشتهار خالص شیخ بود.شیخ بهایی به تایید و تصدیق اکثر محققین و مستشرقین ، نادر روزگار و یکی از مردان یگانه دانش و ادب ایران بود که پرورش یافته فرهنگ آن عصر این مرز و بوم و از بهترین نمایندگان معارف ایران در قرن دهم و یازدهم هجری قمری بوده است. شیخ بهایی شاگردانی تربیت نموده که به نوبه خود از بزرگترین مفاخر علم و ادب ایران بوده اند، مانند فیلسوف و حکیم الهی ملاصدرای شیرازی و ملاحسن حنیفی کاشانی وعده یی دیگر که در فلسفه و حکمت الهی و فقه و اصول و ریاضی و نجوم سرآمد بوده و ستارگان درخشانی در آسمان علم و ادب ایران گردیدند که نه تنها ایران ،بلکه عالم اسلام به وجود آنان افتخار می کند. از کتب و آثار بزرگ علمی و ادبی شیخ بهایی علاوه بر غزلیات و رباعیات دارای دو مثنوی بوده که یکی به نام مثنوی "نان و حلوا" و دیگری "شیر و شکر" می باشد و آثار علمی او عبارتند از "جامع عباسی، کشکول، بحرالحساب و مفتاح الفلاح والاربعین و شرع القلاف، اسرارالبلاغه والوجیزه". سایر تالیفات شیخ بهایی که بالغ بر هشتاد و هشت کتاب و رساله می شود همواره کتب مورد نیاز طالبان علم و ادب بوده است.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
"شیخ بهایی"

نوشته شده توسط دولت آبادی در شنبه دوم اردیبهشت 1385
|